تبليغاتX
::: tabrizestan >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونیک

آرشیو وبلاگ

**********
آرشیو موضوعی

دل نوشته ها
کتا بهایم

**********
آرشیو نوشته های قبلی

شهریور 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386

**********

همراهان

سایت شخصی خوذم
پله پله تا ملاقات خدا
لوح سپید
شقايق
پژوهش آذربایجان

.

.

.

.

.

web designer
webdesigner
برای درخشش دوباره اش
با همدیگر دعا میکنیم
..............

 

 

 

 


 

 

 

 

 

و زمانی زمان هم خواهد مرد!

++++++++++++++++++++ دل نوشته ها +++++++++++++++++++++


 

zaman1.jpg

 

من در کجای این خلقت جای گرفته ام؟

آیا ذره ای محدود و غرقه ام در بیکران هستی؛ یا خود بیکران؟!

من حضوری مبهم ام که در زمان گم شده ام.

حضوری میان "بودن" و" نبودن" !

من از کجا شروع شده ام و کدامین هنگام از وادی وجود" و "حضور" سربر آوردم؟

آیا من هستم؟!

شاید!

 و شاید هم نه!

هستم؛ زیرا که "هست" ام.

و نیستم؛ چرا که نیای من هم بودند و اینک نیستند!

من هم همانند آنان پاره ای از امتداد زمان هستم.

 

 zam,an 3.jpg

 

در قطعه ای از زمان که به آن پارسال می گفتند ،

 عزیزانم نیز چون من میهمان زمان بودند و اینک زمان حایل میان من و آنان است.

در قطعه ای دیگر از زمان که نمی دانم مرا به میزبانی خواهد نشست یا نه؛

باید دستان گرم و رها شده پدرم را از ذرات خاک، از خنکی نسیم، از رویش گیاه و از جاری آب بپرسم.

آری! زمان در امتداد خود میان من و آنان حایل و حایل تر می شود و پیش می تازد.

...و روزی می آید که من نیز چون آنان در جاری طبیعت منبسط گردم.

نیاکانم پیش از من چنین بوده اند و فرزندانم نیز این چنین به سر خواهند برد.

ما" کتاب" های نانوشته ای هستیم که در زمان نگاشته می شویم.

می آییم و می رویم تا نگاشته شویم؛

... و بنگاریم شاید!

و شاید هم این آمدن و رفتن ها برای این است که در این نگاشته شدن ها،

 ما هم اندکی زمان را بنگاریم؛

 همان سان که خداوند ، پیش از زمان "زمان " را به تمامی نگاشت.

و زمان نیز چون من، نیاکان و فرزندانم، عمرش به سر خواهد آمد؛

ولی او دیگر در بسیط خلقت جاری نخواهد شد،

بلکه راه" هلاک" در پیش خواهد گرفت و در ظلمت "عدم" ناپدید خواهد گشت.

کل شی ء هالک الا وجهه

همه چیز هلاک شدنی است به جز " وجه خدا"!

 

zaman4.jpg

 

آیا روزی که ورق خواهم خورد؛

حرفی،

حروفی ،

 از وجه خدا را هواهم نمایاند؟

  نوشته شده توسط مهدی نعلبندی در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 1:44

...... |     |......

 

 

 

 

 

اعلان

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


 

اعلان

 

به علت اسباب کشی

 

 

در صورت نبودن 

 

 

  مراجعه فرمایید:

 

 

www.nalbandi.com 

 

  نوشته شده توسط مهدی نعلبندی در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 2:1

...... |     |......

 

 

 

 

 

بابا آب داد

++++++++++++++++++++ دل نوشته ها +++++++++++++++++++++


عطش  

 

 

نخستين درسي که خوانده بودم، اين بود:

بابا آب داد!

... و آب بر مزرعه وجودم جاري گشت تا گندم ها خوشه خوشه از زير خاک سرک کشيدند و ناني شدند بر دست بابا و خواندم:

بابا نان داد!

 

کودکي بودم که قدمي کشيدم مثل همان خوشه هاي گندم و به خواندن حمد و سوره اي مدادي هديه مي گرفتم تا باز بنويسم:

بابا آب داد!

و آب درس اول و آخر من بود با روايت هاي گونه گون. در همان مجلسي که مداد هديه مي گرفتم :

 

آخدون عالمده نه دن کوه و بيابانه فرات

اولمادون قسمت حسينه، دؤ نه سن قانه فرات

 

و اينک آب! اما نه در دست بابا که جام عطش دردستان رباب براي طفل شيرخواري

 که به احتجاج آمده با مردمي که انبان اشکمشان

از لقمه هاي حرام پُر شده است

 و ناخن هاي ظريف و لطيف اصغر، نوايي ابدي را بر دل رباب مي نوازد:

 

نوک جدايه يئتميري توتقون سسيم داهي

مندن صورا صبا سنه لاي لاي دئيه ر علي

 

و اينک آب! ... و من به همنوايي با رباب،

 صد فرات از ديدگانم جاري مي سازم.

 نه براي عطش پايان ناپذير اصغر، که براي شعله هاي آذرِ دل رباب:

 

اوچ گئجه گوندوز اوغول، هر نه دئديم ياتمادين

باشدا کي سو فيکيريني، باشدان اوغول آتمادين!

 

 

  نوشته شده توسط مهدی نعلبندی در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 1:10

...... |     |......

 

 

 

 

 

رقصی چنان در روزگاری چنین

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


 

 

khatte sewom

 

 

سرمقاله ای که برای شماره  نخست ویژه نامه جشنواره سراسری خط سوم نگاشتم

 

دنگ ... دنگ ... دنگ ... اينجا بازار مسگران است و آن كه در ميانه ميدان دست افشانده و در رقص آمده،

جلال‌الدين محمد بلخي است كه به تغزل با ذرات هستي برآمده و شكر از منقار مي‌ريزد: جم جم جم ز جام جم ...

شعر شاعران كهن واگويه تجربه‌ها و كشمكش‌هاي دروني آنان است

و همين است كه عطر و شور عرفان و شيدايي مولانا را در بيت بيت غزل‌هايش مي‌پراكند و از مولانا شاعري عارف مي‌سازد و از حافظ رندي خراباتي و صراحت و حيرت مولانا را از رندي و زيركي حافظ تميز مي‌دهد

و تكنيك و فنّ هر شاعري به تناسب دنيا و تجربه‌هاي روحي او شكل مي‌گيرد.

 اگر مولانا در بازار مسگران به وجد مي‌آيد، از شعرش مو‌سيقي مي‌بارد و  غزل‌هايش به ياد شمس شكرفروش شكّرين مي‌شود و اگر حافظ از سالوس و ريا به تنگ آمده است، خرقه به مي آلوده مي‌كند و راه مستوري پيش مي‌گيرد

تا در لفافه سخن گفته باشد و رندي مي‌آلود و خراباتي باشد و قرآن ز بر بخواند با چارده روايت

كه مردمان تفألي بزنند به ديوانش  بدل از استخاره.

شاعر امروز  نيز بي‌گمان تجربه‌هايي براي خود دارد. او درس را نه در مكتب مأنوس با فلك و ابجد كه پشت نيمكت‌ها و از پيشاني وايت‌بردها آموخته است و بيشتر از آن كه با طبيعت و سوسن و سنبل و ياسمن مأنوس باشد با صفر و يك ها و پيكسل‌ها و آي‌دي‌ها و پرده سينما مأنوس است و عشقش اگرچه به بكارت و زلالي دوران اسطوره‌ نيست،

اما عشقي ديگرگونه است و تجربه‌هاي عاشقانه‌اش ويژه روزگار سرعت و ثانيه.

ختم اين مختصر اين كه شعر شاعر امروز بايد واگويه عرقريزان روح و احساس او باشد در روزگاري كه رياضيات،

دنيايي مجازي برايش به ارمغان آورده و روم‌هاي انباشته از حروف و آيكون را بدل از خلوت انس و حضور دوستان ساخته است. پس شاعران اين روزگار نه با دود چراغ آشناست و نه رقص شعله شمعي را به تماشا نشسته تا پروانه‌وار به گردش طواف كند اما دلتنگي‌هايي دارد و در پي فرصتي است براي عاشقي و چه بهتر كه شعر او واگويه همين فرصت او باشد براي عاشق شدن،

كه اگر بود شعري آبدار خواهد بود.

ديگر اين كه مي‌گويند »شمس« در پي »مولانا«‌يي مي‌گشت تا هر آنچه داشته در كوير عطشناك جان او بريزد و از آن سجاده‌نشين باوقار و شيدايي شكرريز بسازد. به راستي شاعران امروز بايد در پي كدامين شمس باشند و شمس اين روزگار در كجاي اين دنياي لبريز از مجيز و مجاز مولانايي بجويد؟ و به كجاي اين شب تيره بياويزد عباي ژنده‌ي خويش را؟

  نوشته شده توسط مهدی نعلبندی در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 0:51

...... |     |......

 

 

 

 

 

یک بار برای همیشه

++++++++++++++++++++ دل نوشته ها +++++++++++++++++++++



تأملی در شعر و اندیشه استاد محمد عابد و قرابت و تفاوت آن با شاعران پیش از او

مرگ شاعر مرگ شعر نیست. استاد محمد عابد تبریزی نیز به شعر خود زنده است تا روزی که اشعارش نقل محافل و سوگواری های سلطان بادیه عشق است. یک سال از افول کوکب عمر عابد گذشت و اینک از آن همه وقار و صراحت، به ظاهر تنها سنگ مزاری در گوشه ای از گورستان وادی رحمت تبریز به جا مانده است که دوستداران و اقربای این شاعر شعرهای فاخر و گاه غامض برای نثار فاتحه ای گرم و پویا فراروی آن سنگ سرد و سیاه حاضر می شوند و استاد را با قرائت سبع مثانی و قل هو اللهی یاد می کنند. اگر تنها نام و سالروز حلول و افول ستاره عمر عابد بر آن سنگ سیاه نقش بسته است، لیکن عابد بر صفحات سفید کاغذ و در پیچش هوا و طنین اشعارش از حنجره هایی عاشق و سیلان وزن و ردیف و قافیه سروده هایش در محافل سوگ یاد شهیدان کربلا زنده است و زنده خواهد ماند.

عشق، دل خواهد، دلی دردآشنا

تا به اکسیری کند خاکش طلا

دل که نشناسد به جز سودای عشق

می شود جولانگه عنقای عشق

شعر عابد به اذعان اغلب شعرشناسان، شعر فاخر و دیوانی است و همین است که آن چه در شعر عابد بیش از همه رخ می نماید و خواننده اشعارش را به مصاف ذوق –و نیز دانش- می طلبد، ترکیبات عربی و قرآنی گاه غامض و صعب است که ملٌا بودن این شاعر مرثیه را بیانگر است و با خواندن اشعار مستحکم این شاعر بزرگ، اشعار دو تن از پیشینیان شعر رثایی بیش از دیگران یادآور می شود؛ حکیم ملا محمد فضولی و میرزا تقی حجه الاسلام متخلص به نیر.

استاد عابد خود نیز در صحبت هایی که گاه در محافل خصوصی داشت به فخر بسیار این نکته را متذکر می گشت که او به سبک و سیاق شاعرانی چون فضولی شعر سروده است تا غامض ترین نکته های عرفانی را در بستر کلماتی آهنگین و مطنطن بیان داشته باشد و اگر فضولی در حدیقه السعدایش به نثر سعی در بیان راز بلا و ابتلای عاشقان حضرت معشوق داشته است، عابد در اشعارش سعی در بیان گوشه ای از زیبایی نهفته در بطن مصیبت و ابتلایی داشته که در نیمروزی به وسعت همه تاریخ متجلی گشته است.

فضولی می گوید:

یا من احاط علمک الاشیاء کلها

نه ابتدا سنه متصور نه انتها

یا

قد انار العشق للعشاق منهاج الهدا

سالک کوی حقیقت عشقه ائیلر اقتدا

یا

اشرقت من فلک البهجه شمس و لها

ملاء العالم نورا و سرورا و بهاء

چیخدی بیر گون کی ضیاسیندا تمامیّ رسل

بؤیله محو اولدو کی خورشید شعاعینده سها

و عابد در زمانی دیگر و به فاصله ای چندین صد ساله چنین می گوید:

ای ذات نهانیله اولان کونده پیدا

صنعون اثری، هستی پنهان و هویدا

فرمانویله سلسله ی کونده اولموش

پیوسته بهم حلقه ی ماهیت اشیا

ارسال ریاح ائیلموسن ذاتی لواقح

تا ابر اولوب حامله ی لؤلؤ لالا

یا

عاجزدی زبان وصف جلالونده بیاندان

سبحان هو الخالق و البارئ حقّا

و یا اگر فضولی از سوز شعله شمع و آه جگرسوز در هجران یار سخن می گوید:

غمیندن شمع تک یاندیم، صبادان سورما احوالیم

بو احوالی شب هجران، منیمله یار اولاندان سور

خراب جام عشقم، نرگس مستین بیلیر حالیم

خرابات اهلی نین احوالینی، خمّار اولاندان سور

عابد دربیان زبانحال حضرت فاطمه بنت الحسین (ع) به جناب قاسم بن الحسن(ع) چنین تابلویی می آفریند:

تا گول کیمی باتدی قانه جسمون، دل گول کیمی اولدی چاک دامن

بیر شعله ی جانگداز اولدی، بو حسرت و شوق آتشیندن

به سوز و گدازده نه لر وار، بیر شمع بولر او حالی بیر من

پروانه ده درک یوخ نه بولسون، بو عشقدی یا عَشَق عم اوغلی

و اما شعر عابد و شعر نیر نیز از آن جهت که هر دو نگاهی عارفانه به واقعه کربلا دارند و این همه بلا را عشق بازی سلطان بادیه ابتلا با حضرت معشوق می بینند شباهت های بسیار دارد.

نیر می گوید:

عنقای قاف را هوس آشیانه بود

غوغای نینوا همه در ره بهانه بود

جایی که خورده بود می آنجا نهاد سر

 دردی کشی که مست شراب شبانه بود

و عابد می گوید:

دید محفل خالی از بیگانه است

شمع بزمش جلوه ی جانانه است

رازها گفت آن بیان رازها

در میان سوزها و سازها

لیک جز او کز غمش آشفته بود

گوش کس این رازها نشنفته بود

محرم اسرار عاشق نیست کس

کُنه این اسرار داند یار و بس

یا در جایی دیگر:

تا بزمگه وصله اولا رهسپر عاشق

اوّل قدم عشقده باشدان گئچر عاشق

و در ادامه همین ابیات:

کهف آیه سی باشلار بو امیدیله که تاپسین

اؤز سجده گهی اوسته نشان حجر عاشق

کول اوسته یاتار، دیره گئده ر باشیله ائتسین

تا انفس و آفاقده سیرِ سیَر عاشق

مرحوم نیر در یکی از چند شعر انگشت شمار ترکی اش به راز و نیاز حضرت اباعبدالله در گودال قتلگاه اشاره داشته، می گوید:

محبوبوم الله، لبیک لبیک

مقصودوم الله، لبیک لبیک

... عهد الستی باشه یتوردوم

یتمیش ایکی باش الده گؤتوردوم

کوی وفایه قربان گتوردوم

محبوبوم الله، لبیک لبیک

و عابد در همین مقام چنین می سراید:

من استعارتاً ائدورم لفظ من بیان

ای کبریا جلال، منیّت سنونکیدی

آیینه، فیض بخشدی طوطی مقالینه

گویادی دل ولیک عبارت سنونکدی

و یا

باش تاپشورام جدایه دئدون، ائیله دیم قبول

هر چند منده دور، بو امانت سنونکیدی

سؤیدون اسیر اهلیمی، به به زهی شرف

زینب سنوندی، قید اسارت سنونکیدی

شعر نیّر و عابد را اگرچه شباهت بسیار است اما تفاوت هایی نیز در شعر این دو شاعر شعر رثایی آذربایجان است. شعر نیر لبریز از اسطوره است و نگاه نیّر به واقعه عاشورا از نظر من شرقی ترین و ایرانی ترین نگاه به واقعه عاشوراست که به جهت مشرب فکری و نحله مذهبی مرحوم نیر در بسیاری جاها با غلوّ و خرافه نیز آمیخته گشته است و اگرچه شاعرانه تر از شعر عابد است، اما به جهت آمیختن با همان دو عنصری که ذکرش رفت، عامیانه نیز هست. ولی شعر عابد پیراسته از خرافه و غلوّ است و نگاه عرفانی عابد، چه در اشعار فارسی و چه در سروده های ترکی اش از حیث محتوا و منظر به شعر مرحوم عمان سامانی بسیار نزدیک تر است. و دیگر اینکه در شعر نیّر شکایت از چرخ و روزگار، بی حد و حصر است و شعر عابد لبریز از تسلیم و رضاست و چنانکه پیشتر در جایی گفته ام، تفصیل این مجملِ حضرت عقیله العرب است که؛ ما رأیت الّا جمیلا!

در پایان این مقال، به وجهی دیگر از حیات مرحوم استاد عابد اشاره ای می کنم و آن تاثیر ادبی و اجتماعی اوست بر شاعران آن سوی ارس در سال های پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی. در همان نخستین سالهای استقلال جمهوری آذربایجان، استاد عابد سفری به این جمهوری نمود و با شاعری آشنا گشت که به اذعان همه، یکی از بزرگترین فضولی شناسان جمهوری آذربایجان است. مراودات و مبادلات ادبی مرحوم استاد عابد با مرحوم حاجی مایل علیف موجب بروز سبکی شعری در جمهوری گشت که اینک شاعران بسیاری در جمهوری آذربایجان خود را شاعران همین سبک می دانند و شاعری بزرگ چون »حاجی علمدار ماهر« از آن با نام »انتظار فرج شعر فورماسی« یاد می کند و خود را شاعر شعر انتظار می داند. سبکی ادبی که استعاره و ایماژ شاعرانه در بیان حقایق دینی و معارف اهل بیت حرف اول را در آن می زند و شاعر در بستر ایماء و استعاره سعی در بیان حقایقی دارد که نشانگر تمایلات درونی اوست و بیانگر معاشقه و گاه مغازله او با هستی و عرض ارادتش به اولیای الهی.

و اما سخن پایانی صاحب این قلم در این وجیزه این است که »عابد« در زمره شاعرانی است که »یک بار برای همیشه« زاده می شوند و شاید همین است که شعر او قابل تکرار نیست و هر که در صدد تکرار عابد و یا ادامه شعر او برآید، باید »عابد«ی دیگر باشد، وگرنه هر آن که سر تراشید، قلندر نخواهد بود.

  نوشته شده توسط مهدی نعلبندی در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 20:56

...... |     |......

 

 

 

 

 

نذر نگاهت

++++++++++++++++++++ دل نوشته ها +++++++++++++++++++++


نذر نگاهت!

شنيدم در كوي شما شكسته دلي مي خرند و بس.

آمدم با دلي خسته،

و با پاهايي سنگين كه جاده را برده از ياد.

آمدم تا نگاه مضطربم را به تمنايي ديرين نذر نگاهت كنم، اگر قبول تو افتد.

آمدم تا ديدگان خسته ام را گره بزنم به مشبك هاي آن ضريح ستبر نقره فام

و در تموج عطر گل يخ، آهويي رميده و گريخته باشم  به تمناي ترحمي.

آمدم تا جرعه اي از سلسله الذهبي را بنوشم كه نيشابوريان با كلك يقين نگاشتند .

كجاست سمت سقاخانه ي طلايت؟!

آمدم به خاكروبي سنگفرش صحن هاي تودر توي دارالشفايت،

اما نه با شاخه هاي ريحان نيشابوريان

كه به مژه هاي ناقابل خويش

و با سيل اشكي كه ماهيان تشنه ی نگاهم را از پس روزگار دراز عطش در يافته است.

آقاجان!

پسر فاطمه!

دلشكسته ام، و تو حديث شكستگي بيش از همه مي داني.

در مانده ام و تويي آن طبيب دوّاركه درمان درد درماندگان به انبان داري.

اسيرسرعت  آخر الزّمانم و اينك به تمناي لختي آرامش آمده ام .

اي فرزند موسي بن جعفر !

شا نه هايم سنگين است از آن بال آهنين كه به زنجيري زنگ آلود

وا مي داردم از آسمان.

آمده ام به تمنا .

پادشاها!

كاسه گداييم محتاج جرعه اي نان است،

ناني گرم  كه به دستان فاطمه طبخ شده باشد.

آمده ام به گدايي

آمده ام به يتيمي

آمده ام به اسيري

بي هيچ بضاعت مزجاتي

يا ايهالعزيز!

آوف لنا الكيل ،

آوف لنا الكيل ،

تصدّق علينا !

  نوشته شده توسط مهدی نعلبندی در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 21:14

...... |     |......

 

 

 

 

 

برای دل خودم

++++++++++++++++++++ دل نوشته ها +++++++++++++++++++++


کویر تنهایی من

 

امشب تلویزیون بهزاد را نشان می داد

و من باز یاد روزهایی افتادم که با او بودم در تفحص

 و با انگشتان خود از زیر خروارها خاک و سنگ قلوه

 نه پیکر شهدا را که وجود گمشده خود را می جستم.

و پیشتر از بهزاد با حاج رحیم.

یادم هست یک بار رحیم به من گفت:

 مهدی!!!

 تو حتی آنجا هم نتوانستی خودت را فراموش کنی!!!

 و چه زیبا زد به برجک نداشته ی من این حاجی!

و اینک پس از چندین سال

 باز خود را می جویم.

 در قبری تنگ و تاریک و سرد

 و زیر خروارها خاک که تا سر بر می کنم

به تلنگر سنگی سخت که حایل من است با دنیای پیرامونم

باز میگردو به زندان خویشتن خویش.

این المفر؟!!!

این المفر؟!!!

این المفر؟!!!

این المفر؟!!!

این المفر؟!!!

این المفر؟!!!

  نوشته شده توسط مهدی نعلبندی در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 0:55

...... |     |......

 

 

 

 

 

سجده در محراب شفق

++++++++++++++++++++ دل نوشته ها +++++++++++++++++++++


شهریار ملک سخن

سانجیر منی بو فیشقا چالانلاردا شهریار

من نئیله ییم کی فیشقایا بنزر ایلان سسی

ترجمه:

 می آزاردم صدای صوتک این قوم پر هیاهو

چه کنم که فش فش مار را مانندست صوت صوتک آدمی

برای شهریاری که اینک بیش از پیش

 نیازمند نگاه نافذتر از آهنش هستیم.

 تک منادی بازگشت به اصالت از کف داده ی ما

 که شفافتر از محمد عاکف و اقبال لاهوری داد سخن داده است

 در تنهایی تحمیلی در کوران تجلیل هایی

که شاهین اوج گرفته ی روح و ذوقش را می آزرد.

 

بوردا بیر شئر داردا قالیب باغیریر

مروتسیز انسانلاری چاغیریر

که:

شیر بیشه ی ادب و عرفان

اینک اینجا

تنگنای تنهاییش را می زید

و انسان های بی مروت را

به مروت می خواند.

و دیگر اینکه

 او خویش را در محراب شفق به سجده می نگرد هماره.

 

  نوشته شده توسط مهدی نعلبندی در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 21:10

...... |     |......

 

 

 

 

 

سفر ... حیرت و...

++++++++++++++++++++ دل نوشته ها +++++++++++++++++++++


 

 

راهی سفرم .

و باز هم حیرتی

و باز هم حیرتی

و باز هم حیرتی

 که همزاد من است با من و  آمده است سراغم.

من که روزی و روزگاری نبودم و اینک هستم؟!

ساکن دیار هستی.

وارلیق اولکه سی نین یورغون یولچوسو.

صدای شهریار هم پیچیده فضا را که:

در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست

اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت

 

این قالب تازه را هم دوست عزیزی برایم هدیه کرده که پله ها را می شمارد یک به یک

و می رود به سوی مقصدی که هنوز نیافته است به گمانم.

 

  نوشته شده توسط مهدی نعلبندی در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 1:2

...... |     |......

 

 

 

 

 

باکو از نگاه من

++++++++++++++++++++ کتا بهایم +++++++++++++++++++++


این یکی از کتاب های منه.

 مربوط میشه به سفرم در سال ۸۰ به جمهوری آذربایجان.

از مطالبش هم اینجا هم در سایت شخصی خودم میذارم.

اگه دوست داشتین یا حتی نداشتین

خوشحال میشم نظرتونو بدونم.

کتابم

  نوشته شده توسط مهدی نعلبندی در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 1:41

...... |     |......