X
تبلیغات
::: tabrizestan >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونیک

آرشیو وبلاگ

**********
آرشیو موضوعی

دل نوشته ها
کتا بهایم

**********
آرشیو نوشته های قبلی

بهمن 1388
شهریور 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386

**********

همراهان

سایت شخصی خوذم
پله پله تا ملاقات خدا
لوح سپید
شقايق
پژوهش آذربایجان

.

.

.

.

.

web designer
webdesigner
برای درخشش دوباره اش
با همدیگر دعا میکنیم
..............

 

 

 

 


 

 

 

 

 

برای این مرد

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


 

این وجیزه عرض ادبی بود به محضر استاد

 در مقدمه ی کتاب رشحه ی مشک

که عزیزانم هادی لزیری و هادی حسینی و فرید خیری

 زحمتش را کشیده اند.

 

 

 

چه بسيار شنيده‌ايم كه؛ سن يازما گؤر قضا نه يازير.

 سعي بر اين بود تا اين كتاب در زمان حيات استاد عابد و به رسم قدرداني از او كه واپسين بازمانده از خيل شاعران جواهركلام شعر رثايي آذربايجان بود به وي تقديم گردد، اما چه چاره كه موعد انتشار اين چند برگ با روزهاي رجعت استاد به منزلگاه ازلي و ابدي‌اش مقارن گشت و اينك ...

در مورد اين مرد چه مي توانم بگويم جز اينکه به قول شهريار؛ گؤزه للرين آخيره قالميشي‌ايدي. دفتر شعر رثايي آذربايجان بي‌هيچ تعارفي با او بسته شد، مگر اينکه مردي از خويش برون آيد و کاري بکند که شهر خالي است ز عشاق.

من پيش‌تر در باب استاد ابوالعينين شعيشع نوشته بودم که براي تلاوت قرآن به سبک ابوالعينين بايد ابوالعينين بود و در مورد او نيز بايد بگويم براي نوشتن از عابد بايد عابد بود وگرنه؛

اين سخن در خورد فهم عام نيست

راه عشق است اين ره حمام نيست

 

يادش به خير آن عصر عاشوراهايي که در محضرش زانوي تعلّم مي‌زديم و از حضورش مرواريد ادب و معرفت مي‌ستانديم. کمتر لب به تکلم مي گشود و چون سخن مي گفت هر آنکه در محضرش بود دُر مي سفت. شاهد بر اين مدعايم تنها چند بيت از اشعار او را مي توان آورد:  

 

گؤرن نقش بديع نسخه‌ي حسنون بولر ائيلوب

سخنگوي ازل عطف بيان حسن پيمبردن

 

يئتيشن مقام تجرّده دئيه ديلده لفظ من ايستمز

نه نيازي واردي تکلّمه کي حديث دل سخن ايستمز

 

گونوزلر آيت والليل دور سر زلفون

نئجه کي حسنون ائده‌ر شرح والضحي گئجه‌لر

 

زينبي زنجير عشقون ائيليوبدور پاي بند

يوخسا اولماز جوهر آزادگي هرگز اسير

 

من پيش‌تر و در زمان حيات استاد محمد عابد اگر چه جسارت نموده او را وارث نيّر خوانده ام، اما نکته اي را بايد متذکر شوم و آن اينكه در شعر عابد بر خلاف نيّر از شکايت بي حد و حصر از چرخ و روزگار خبري نيست که عابد همه اين بلاها را للولاء مي داند و آن را لازمه سير و سلوک عاشق، و همين نکته گوياي رفعت و رجحان او بر نيّرتبريزي است از منظر اين بي‌مقدار. همه ابيات ديوان عابد تو گويي تفصيل يک جمله مجمل است که حضرت عقيلهًْ‌العرب در مجلس ابن زياد بر زبان راند و آن اينکه؛ ما رأيت الّاجميلاً.

 

جان مشامي قتلگه عطرين کلاموندان آلير

ختم ائله عابد که يوخدور بو مقاله دلده تاب

 

  نوشته شده توسط مهدی نعلبندی در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 1:59

...... |     |......

 

 

 

 

 

بی حالی

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


Smileyراستشو بخواید امشب خیلی بی حالم واسه همسن دیدم بی حالتر از این نمیشه بنویسم.

اینم یه هدیه برا همه اونایی که بی حال بی حالن.

  نوشته شده توسط مهدی نعلبندی در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 0:56

...... |     |......

 

 

 

 

 

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


 

 

 

مکانین پاک اورکلردیر محمد یا رسول الله

مرحوم حسین راضی نخجوانی

 

  نوشته شده توسط مهدی نعلبندی در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 8:34

...... |     |......

 

 

 

 

 

سطری از خویش

++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++


 

سخت دلتنگم.سخت غرقه گشته ام به خویشتن خویش.  سرگردان در اقیانوس خواسته ها و  در جنگی بی پایان با زمانی که پیش می برد مرا.و من مشتاق دست یافتن به سا حلی در گذشته ای دور دست.ساحلی در آغاز.

سخت دلتنگم....بی معنا.بی معنویت...گمگشته ی خویش و درپی خویش.با غبطه ای به پیشیانی که عطرپیامبران را با نسیم طربناک کوی و برزن و  دشت و صحرا می نیوشیدند. و آن گاه که قدم از قدم برمی داشتند ایلچیان خدا را به چشمی سیر میدیدند و کلامش را می شنیدند و خویش را غرقه در آغوش مهر پیامبری می یافتند که توان گریستن همه ی تنهایی شان را برایش داشتند.و چه خوشبخت بودند آنان؟!

و اینک من زمان را به گدایی نشسته ام. بی پیامبری در برابر دیدگان.دیگر اینک تنها حکایت پیامبران را   می شنوم بی زیستن یمشی فی الاسواق آنان.کوچه هایی بی پیامبران و حکایت هایی که وصف ایشان است بی هیچ نصیبی از عیش معاشرتشان.

تو گویی کویری بی انتها مرا در خود پیچیده است . ریگی در این ریگزارو سنگریزه ای در این سنگلاخ که پای هیچ پیامبری نبوسیده و دیده بر قدومش نسوده است. بی هیچ حسی . بی هیچ صدا و اثری از خویش. در  بی انتها کویر زمان. و در پی نخل آبادی که عطر پیامبری در آن پیچیده باشد.

............................................................................................................................

وزش نسیمی دل انگیز...و من به یاد می آورم روزی را که گلی بودم نا سرشته هنوز.و سرشته گشتم به نفسی... و پای نهادم در گاهواره ای که زمینش خواندند... به یاد می آورم زندگی را... و دیگر باره چشمه چشمه حیات از دیدگانم جوشیدن می آغازد و جاری می شوم چون رود... و انگشتان معجزه گر نسیم در لابلای گندمزار وجودم سرک می کشد و به نوازشش کودکی غنوده درآغوش  مهر را می زیم دیگر باره... و نغمه ای موزون شنیدن را به یادم می آورد و من لب می گشایم به همنوایی آنچه تلقین می کندم آن نغمه:                                                                    اقراء باسم ربک الذی خلق 

و من نام آفریدگارم بر زبان کتاب هستی را می گشایم. و ورق میزنم خویش را و به تدبیر می نشینم این اشارتش را که:                                                                                            

اقراء کتابک

بخوان کتاب خویش را.

و در می یابم عالمی اکبر را که منطوی است در وجودی که جرم صغیرش می پنداشتم.و می بینم آن همه ساحل را که دیر زمانی در پی اش بودم به یکباره. و می شنوم رسولانی را که زیسته بودم حسرت دیدارشان را. پس لب به تصدیق گشوده می آغازم راهی را که آغازی است بر پایان من:

لا نفرق بین احد من رسله

و تو گویی عطری آشنا به خود می خواند مرا. عطری که یادآور است همه ی ایلچیان پیشین خدا را به تنها یی.

و می یابم فردا را که آیینه ی دیروزاست و دیروز آیینه اش.غرقه در دریایی لبریز روشنایی . و گرداگردش ساحل و همه سرسبزتر از سبزی زندگی.بی هیچ دیروزی و فردایی. و بی هیچ اینکی . با نسیمی که خنکایش عطر می پراکند. عطری آشنا. ونه آشنا که آشناتر از آشنایی. با نغمه ای موزون و طربناک که پیچیده است فضا را به همنوایی با داوود.و کوه و دشت و صحرا و آب به همراهی نشسته این سنفونی زیبا را.

و من من لبریز حیرت و نگران در این میان. که پاهایم به افتادن می خواندم و من خویش را به سجده می یابم در محراب شفقی که یادآور عهدی است مرا در الست. و لب می گشایم به تکلم و تغزلی هماره همنوا با هستی:

وحده لا اله الا هو.

  نوشته شده توسط مهدی نعلبندی در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 6:11

...... |     |......

 

 

 

 

 

کسی که شیشه شکستن می دانست

++++++++++++++++++++ دل نوشته ها +++++++++++++++++++++


اینم مطلبی که شب پرواز رسول براش نوشتم .

 

 

 

 

 

خبر را که شنيدم، بي‌اختيار اشک در چشمانم حلقه زد. رسول ملاقلي‌پور، كارگردان «بلمي به سوي ساحل»، رفت. يادم هست که در سال 64، «بلمي به سوي ساحل» را از او ديده بودم و به ياد همه تنهايي و غربت محمد جهان‌آرا گريستم. رسول در روزهايي «بلمي به سوي ساحل» را ساخت که هنوز خيلي‌ها در عالم سينما نمي‌خواستند بر و بچه‌هاي پاسدار و بسيجي را به رسميت بشناسند. سال‌هاي عقاب‌ها و تاراج بود و رسول در آن فيلم از بني‌صدر گفت و غربت آناني که جان براي دادن داشتند اما امکانات دادنش را نه.

 

آن روزها هنوز نامه شمخاني را نديده بودم، مثل خيلي‌هاي ديگر. اما «بلمي به سوي ساحل» راوي همه آن غربت بود و هديه‌اي از رسول به محمد جهان‌آرا. رسول با «بلمي به سوي ساحل» و بعدتر با «پرواز در شب»، راهي را گشود که سال‌ها بعد از آن، در «سجاده آتش»، «سجده بر آب»، «ديده‌بان»، «مهاجر» و... ادامه يافت؛ سخن گفتن از آدم‌هاي جنگ.

و رسول اين آدم‌ها را رها نکرد تا «ميم مثل مادر» و آن هم به اعتراض. اوج دغدغه و دلبستگي ملاقلي‌پور به آدم‌هاي جنگ را من در «مزرعه پدري ديدم» که کلکسيوني بود از آناني که مام وطن و مزرعه پدري‌شان را سوخته و خراب نمي‌خواستند. با آن لحن عريان و صراحت لهجه‌اي که هماره با او بود و در آثارش نمايان.

رسول ياد گرفته بود که شيشه بشکند تا رخ ماهتاب را غبار نگيرد. يه شيشه گنده!

و رسول تنها فيلم‌سازي بود که براي حميد باکري و به ياد او «هيوا» را ساخت و در آن از حميد گفت و هيوا، از بروبچه‌هاي تفحص که خودشان «هيوا» را فيلم حاج رحيم مي خواندند. حاج رحيم صارمي. فيلمي که غزلي بود در سينماي جنگ ما و آدم‌هايش همه ساده و دست يافتني، مثل آدم‌هاي همه فيلم‌هايش. از «هيوا» تا «دومان» و ديگران.

رسول درد داشت و از درد مردم مي‌گفت و همين بود راز دوست داشته شدن او از سوي مخاطباني که در پس لحن عريان و گاه خشن، نتراشيده و نخراشيده او، مهري عميق مي‌ديدند به مادر و پدر و همه فرزنداني که مي‌خواستند خوشه خوشه گندم از مزرعه آبادشان درو کنند. و رسول اين مزرعه را با پيشينه و آدم‌هايش مي‌شناخت و نه با خروارهاي بيشتر گندمش.

رسول، ساده، بي‌ادعا و قرص و محکم بود. هرچه باشد ترک بود و شيوه ترکتازي مي‌دانست. سخنش ساده و سهل بود اما ممتنع و غامض براي آناني که ماهتاب را در پس غبار شيشه مي‌خواستند و به مذاقشان چندان خوش نمي‌آمد لحن عريان و تلخ اين آدمي که شيشه شکستن مي‌دانست. آن هم يه شيشه گنده!

هرگز از يادم نمي‌رود صحنه آخر «قارچ سمي» با آن منورها و جنگ‌افزار و آن بلم و دختري از نسل نو با نگاهي نگران و با آن ماهتاب و چه نقب زيبايي زد رسول از امروز به ديروز و چه تصوير واضحي داد از آدم‌هاي جنگ در روزهاي پس از جنگ و ميراثي که سرمايه‌اي‌ست براي فرزندان مام.

و سخن آخر که نه سؤال‌ آخرم اين است:
چرا اين نسل سوخته انقلاب، پنجمين دهه از عمرشان به شش نمي‌رسد و همه با دلي خسته رحيق وصال سر مي‌کشند؟!

  نوشته شده توسط مهدی نعلبندی در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 5:58

...... |     |......