امشب تلویزیون بهزاد را نشان می داد
و من باز یاد روزهایی افتادم که با او بودم در تفحص
و با انگشتان خود از زیر خروارها خاک و سنگ قلوه
نه پیکر شهدا را که وجود گمشده خود را می جستم.
و پیشتر از بهزاد با حاج رحیم.
یادم هست یک بار رحیم به من گفت:
مهدی!!!
تو حتی آنجا هم نتوانستی خودت را فراموش کنی!!!
و چه زیبا زد به برجک نداشته ی من این حاجی!
و اینک پس از چندین سال
باز خود را می جویم.
در قبری تنگ و تاریک و سرد
و زیر خروارها خاک که تا سر بر می کنم
به تلنگر سنگی سخت که حایل من است با دنیای پیرامونم
باز میگردو به زندان خویشتن خویش.
این المفر؟!!!
این المفر؟!!!
این المفر؟!!!
این المفر؟!!!
این المفر؟!!!
این المفر؟!!!