نخستين درسي که خوانده بودم، اين بود:
بابا آب داد!
... و آب بر مزرعه وجودم جاري گشت تا گندم ها خوشه خوشه از زير خاک سرک کشيدند و ناني شدند بر دست بابا و خواندم:
بابا نان داد!
کودکي بودم که قدمي کشيدم مثل همان خوشه هاي گندم و به خواندن حمد و سوره اي مدادي هديه مي گرفتم تا باز بنويسم:
بابا آب داد!
و آب درس اول و آخر من بود با روايت هاي گونه گون. در همان مجلسي که مداد هديه مي گرفتم :
آخدون عالمده نه دن کوه و بيابانه فرات
اولمادون قسمت حسينه، دؤ نه سن قانه فرات
و اينک آب! اما نه در دست بابا که جام عطش دردستان رباب براي طفل شيرخواري
که به احتجاج آمده با مردمي که انبان اشکمشان
از لقمه هاي حرام پُر شده است
و ناخن هاي ظريف و لطيف اصغر، نوايي ابدي را بر دل رباب مي نوازد:
نوک جدايه يئتميري توتقون سسيم داهي
مندن صورا صبا سنه لاي لاي دئيه ر علي
و اينک آب! ... و من به همنوايي با رباب،
صد فرات از ديدگانم جاري مي سازم.
نه براي عطش پايان ناپذير اصغر، که براي شعله هاي آذرِ دل رباب:
اوچ گئجه گوندوز اوغول، هر نه دئديم ياتمادين
باشدا کي سو فيکيريني، باشدان اوغول آتمادين!