تبليغاتX
::: tabrizestan >> >>>>
   

صفحه نخست

پست الکترونیک

آرشیو وبلاگ

**********
آرشیو موضوعی

دل نوشته ها
کتا بهایم

**********
آرشیو نوشته های قبلی

شهریور 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386

**********

همراهان

سایت شخصی خوذم
پله پله تا ملاقات خدا
لوح سپید
شقايق
پژوهش آذربایجان

.

.

.

.

.

web designer
webdesigner
برای درخشش دوباره اش
با همدیگر دعا میکنیم
..............

 

 

 

 


 

 

 

 

 

بابا آب داد

++++++++++++++++++++ دل نوشته ها +++++++++++++++++++++


عطش  

 

 

نخستين درسي که خوانده بودم، اين بود:

بابا آب داد!

... و آب بر مزرعه وجودم جاري گشت تا گندم ها خوشه خوشه از زير خاک سرک کشيدند و ناني شدند بر دست بابا و خواندم:

بابا نان داد!

 

کودکي بودم که قدمي کشيدم مثل همان خوشه هاي گندم و به خواندن حمد و سوره اي مدادي هديه مي گرفتم تا باز بنويسم:

بابا آب داد!

و آب درس اول و آخر من بود با روايت هاي گونه گون. در همان مجلسي که مداد هديه مي گرفتم :

 

آخدون عالمده نه دن کوه و بيابانه فرات

اولمادون قسمت حسينه، دؤ نه سن قانه فرات

 

و اينک آب! اما نه در دست بابا که جام عطش دردستان رباب براي طفل شيرخواري

 که به احتجاج آمده با مردمي که انبان اشکمشان

از لقمه هاي حرام پُر شده است

 و ناخن هاي ظريف و لطيف اصغر، نوايي ابدي را بر دل رباب مي نوازد:

 

نوک جدايه يئتميري توتقون سسيم داهي

مندن صورا صبا سنه لاي لاي دئيه ر علي

 

و اينک آب! ... و من به همنوايي با رباب،

 صد فرات از ديدگانم جاري مي سازم.

 نه براي عطش پايان ناپذير اصغر، که براي شعله هاي آذرِ دل رباب:

 

اوچ گئجه گوندوز اوغول، هر نه دئديم ياتمادين

باشدا کي سو فيکيريني، باشدان اوغول آتمادين!

 

 

  نوشته شده توسط مهدی نعلبندی در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 1:10

...... |     |......