راهی سفرم .
و باز هم حیرتی
و باز هم حیرتی
و باز هم حیرتی
که همزاد من است با من و آمده است سراغم.
من که روزی و روزگاری نبودم و اینک هستم؟!
ساکن دیار هستی.
وارلیق اولکه سی نین یورغون یولچوسو.
صدای شهریار هم پیچیده فضا را که:
در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت
این قالب تازه را هم دوست عزیزی برایم هدیه کرده که پله ها را می شمارد یک به یک
و می رود به سوی مقصدی که هنوز نیافته است به گمانم.